تبليغاتX
روزهای غربت

روزهای غربت

۱.همونطور که میدونید جمعه ۱۱ خرداد تولدمه...

امیدوارم دعوتنامه ها رو جدی گرفته وتشریف بیارید

....................................................................................

قلع‌وقمع دار و دسته "اراذل و اوباش" در تهران توسط پلیس. حمله شبانه مردان نقابدار، به خانه "لات و لوت"‌های تهران، بیرون کشیدن آنها از خانه زیر رگبار مشت و لگد ، تحقیر کردن، با آفتابه‌ای برگردن دور محله گرداندن و غیره.

تصاویر را شاید بسیاری دیده باشند. اما می‌شود تصاویر را به قصد خواندن علامت‌ها و متن‌های درونش دوباره خواند و صداهایی را که از وسط تهران به گوش می‌رسد دوباره شنید.

مثل هر حرکت اجتماعی، بسیاری از اقدام جدید پلیس تهران برداشت‌هایی سیاسی کردند. تفسیرهایی که می‌تواند درست یا نادرست باشد. پس از حمله به تجمع کارگران، معلمان و سپس آغاز برخورد گسترده با آن چه که "بدحجابی" خوانده می‌شود و انتشار یکی دو فیلم در اینترنت که نشان دهنده چگونگی دستگیری زنان و دختران بود، پلیس زیر فشار این انتقادها قرار گرفت که به جای برقراری امنیت و مبارزه با تبهکاران یا آنان که به اصطلاح در ایران "اراذل و اوباش" نامیده می‌شوند گریبان زنان و دختران را گرفته و با آنها خشونت ورزی می‌کند.

درست در همین هنگام، یعنی زمانی که برخی منتقدان، نیروی انتظامی را به بی عملی در برابر "تبهکارن" واقعی معرفی می‌کردند یورش‌های شبانه به منزل این افراد شروع شد و با پوشش وسیع رسانه‌ای عکس‌ها و خبرهای آن در اختیار همه گرفت. ظاهرن باید منتقدان خلع سلاح شوند. پلیس اگر اراده کند، یک شبه همه مجرمان را زیر چکمه‌های خودش می‌گیرد. (ببینید عکسی را که با چکمه روی صورت مجرم فشار می‌آورد). مجرمانی که بنابر اظهارت رسمی، چاقوکش، متجاوز، معتاد یا توزیع کننده مواد مخدر و برهم زننده نظم عمومی بوده‌اند.

اما سوا از این تفسیرهای سیاسی که بیشتر اوضاع فعلی روز را در نظر می‌گیرد، تصاویر دارای معانی عمیق تری هم هستند. تصاویری از یک خشونت سازمان دهی شده، با استفاده از امکانات و کمک گرفتن از ابزارهای رسانه‌ای.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:28  توسط بهروز 

سلام.قبل از هرچيز صميمانه از دوستاني كه در محفل كوچك ودوستانه ما شركت

كردند تشكر ميكنم...

واما حال وهواي بهار بر همه جا سايه انداخته..اميدوارم سال جديد براي همه ي

دوستان عزيز سالي پر از بركت وخير وخوشي باشه...

مثل هميشه نظرات وپيامهاي قشنگتون رو به ادرس اي دي حقير مرحمت كنيد...

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:37  توسط بهروز 

سلام دوستان عزیز، جمعی از دوستان وبلاگ نویس تصمیم گرفتند تا در نیمه ی اول اسفند

ماه در محفلی دوستانه گرد هم جمع شده وضمن آشنایی بیشتر به تبادل نظر در مورد آنچه

در عرصه وبلاگ نویسی آموختند بپردازند...در صورت تمایل برای شرکت دراین محفل دوستانه

که در اون دوستانی خاص با دعوتنامه هایی از قبل مشخص حضور خواهند داشت به آدرس

ایمیل حقیر تماس گرفته وضمن اعلام امادگی تعداد نفرات(در صورت وجود همراه)را معین

کنید...ادرس وتاریخ جلسه متعاقبا به آدرس پست الکترونیک شما ارسال میشود...پایدار

باشید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:20  توسط بهروز  | 

امروز كه اين نامه را مي نويسم ماه ها از آخرين ديدار ما گذشته است. تمام اين مدت به ياد تو گذشت با كابوسي توامان. لذت روزي كه گذشته و وحشت از روزي كه مي آيد. همزمان به تو ، به همه سنگ هاي عالم فكر كرده ام. قسم مي خورم تا به حال هيچ بني بشري به اندازه من به سنگ ها فكر نكرده است. هر صبح با ياد سنگ ها شروع مي شود و هر شب هم همان است و در خواب هم همان . تو و سنگ!

شيرين ترين خاطره!

امروزكنار ديوار نشسته بودم. هوا مثل هميشه ي خدا ابري بود و سرد. داشتم با انگشت هايم چند سنگ كوچك را بازي مي دادم. كودكي هايم آمد. خانه مادربزرگ و كنار پنجره نشسته بوديم و يه قل دو قل بازي مي كرديم. بوي نم خانه مادربزرگ پيچيد توي دماغ ام. تصوير همبازي ام در ضد نور آفتابي كه خودش را از پشت پنجره مي تاباند گم بود و دستانش داشت به رقص سنگ ها مي رقصيد در سكوت ظهرهايي ديكتاري خانه اي كه پدربزرگ اش خواب بود.

چرق چرق چرق ... صداي ريتميك و شيريني داشتند سنگ ها سنگ ها سنگ ها. آن روزها فكرش را هم نمي كردم كه روزي سنگ مهم ترين خيال و فكر من شود.

آخرين نفس!

عذاب وجدان من تمامي ندارد. من بودم كه تو را به پاي مرگ بردم. سوزاندم ات. مي توانستم نباشم كه اي كاش از اول هم نمي بودم. از كجا مي خواندم آخر اين پايان شوم را عزيز دل. از كجا مي خواند كه اين همبستري و اين عشق را چنين پاياني مقدر است؟ از كجا ... آنچنان در تو و عشق ات غرق بودم و دنيا آنقدر زيبا بود در آ ن روزها و شب هايي كه نفس تو را هوا مي كردم و به سينه فرو مي دادم كه من كجا و خيال سوختن مان كجا؟

الهه مرگ و عشق شديم همزمان. الهه عشق ما در بطن خود فزرندي چنين شوم داشت...

ابدي من!

حالا در كنار تصوير جا خوش كرده ي سنگ ها دارم به آخرين روز خدا فكر مي كنم. براي نمي دانم چندمين بار. به تعداد همه سنگ هاي جهان دارم دوباره تصوير مي كنم. من و تو را غسل ميت خواهند داد. كفن پيچ مان خواهند كرد. تو را تا كمر و مرا تا شانه به خاك خواهند سپرد و بعد باران سنگ بر سرمان خواهد باريد. با صداي الله اكبرها و فقط همان خداي بزرگ مي داند كه مي خواهم روز آخر گوش هاي خودم را كر كنم كه فقط صداي تو را نشنوم. به ياد همه آنهايي كه كشته خواهند شد بلند تا آخرين لحظه ي حنجره و صدا فرياد خواهم كرد نام ات را و خواهم گفت دوستت دارم معشوق ابدي!

هر دستي كه بلند مي شود رد خوني تازه خواهد بود. كاش زود بميري تو. كاش با اولين سنگ بميري تو. جان همه سنگ هاي جهان، عزيز دل فرياد نكن، نگذار بدانند كه تو درد مي كشي كه تو تحقير مي شوي. كوه من بوده اي آخر، ويران نشو.

چرا تمام نمي كنند. چرا نمي برندمان. دلم برايت لك زده. هنوز مي خواهم ات. حالا كه همه چيز را چنين خفت بار دارند مي گيرند از ما، ما هم حرفي نداريم. جان ما ارزاني شان. بروند با دو لاشه زخمي جان كنده عروسي خون بگيرند. عروسي خون! عرسي خون مان را كي مي گيرند؟ بي تاب توام عزيزترين!

آخرين!

چيزي نمانده. همه كودكي هاي ما ، همه ما به نام سنگسار تمام شد.ما را سنگسار مي كنند چون گناه كبيره ايم ، چون گناه اصلي ماييم. مايي كه دنيا را چند روز زيباتر ديديم. مايي كه آدم نكشتيم. فرزندان اين خاك را تيرباران نكرديم. مايي كه نان كودكان را از سفره هايشان ندزديم. مايي كه هزاران آدم را به دهان جنگ و مرگ و نكبت رهنمون نشديم. ما فقط عاشق شديم!

مرا ببخش اگر داماد عروسي خون كردم ات، دوست داشتني ترين مفسد في الارض زمين. مرا ببخش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط بهروز 

شروع جنگ: فرمانده سپاه دشمن عمربن سعد با اين جمله به سپاه خود دستور حمله داد0 اي لشگر خدا ، سوار شويد ! بهشت بر شما بشارت باد ! عصر روز تاسوعا لشگر كفر به حرم حسيني هجوم بردند 0 چون به خيمه ها نزديك شدند 0 حضرت زينب {س} نزد برادر دويد 0 امام مقابل خيمه نشته بود در حالي كه به شمشير تكيه داده بود به فكر فرو رفته بود 0 زينب {س} برادر را صدا زدند 0 امام فرمودند : رسول خدا را در خواب ديدم كه به من فرمودند : تو فردا نزد ما خواهي بود حضرت زينب {س} به صورت خود سيلي زد و با صداي بلند گريست 0 امام فرمودند : خاموش باش خواهر جانم 0 مبادا اين مردم ما را سرزنش كنند 0 تو بايد صبور باشي 0 و000000

سپس به حضرت ابوالفضل العباس {ع} فرمودند : اي عباس 0 جانم به قربانت سوار شو و آنان را ملاقات كن بگو به چه منظوري مي آيند  . قمر بني هاشم ابوالفضل العباس {ع} پيام امام را رساند 0 آنان گفتند امير دستور داده است يا تسليم شويد و يا با شما خواهيم جنكيد 0 حضرت عباس {ع} فرمودند صبر كنيد تا پيام شما را به ابا عبدالله برسانم 0 و برگشتند امام حسين {ع} فرمودند : نزد آنها برگرد و ازآنان بخواه امشب را به من مهلت دهند تا نماز بگذاريم و استغفار كنيم خدا مي داند كه من نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را بسيار دوست دارم 0 حضرت ابوالفضل العباس {ع} باز گشتند و يك شب مهلت خواستند 0 و عمربن سعد نيز پذيرفت 0

 

شب عاشورا

شب فرا رسيد امام ياران خود را جمع كرد 0 و پس از حمد وثناي الهي چنين فرمودند اما بعد من هيچ اصحابي را صالحتر از شما و هيچ اهل بيتي را نيكوكار و برتر از اهل بيت خود نيافتم 0 خداوند از جانب من به شما پاداش نيكو دهد ! اكنون شب است كه همه جا را فرا گرفته است 0 آن را مركب خود قرار دهيد ! هر يك از شما دست يكي از اهل بيت مرا بگيرد وبا خود ببرد در تاريكي شب پراكنده شويد و مرا با اين جمعيت تنها بگذاريد چرا كه آنها با من كار دارند نه با كسي ديگر ! اهل بيت وياران باوفاي امام هر يك با زباني ابراز وفاداري نمودند 0 ابوالفضل العباس {ع} عرض كرد 0 براي چه تو را ترك كنيم براي اينكه بي تو زنده بمانيم خدا آن روز را نياورد ما باشيم و تو نباشي ! 0 برادران او و ساير اهل بيت نيز همين سخن را گفتند 0 سپس امام رو به برادران مسلم بن عقيل كرده فرمودند : شهادت مسلم {برادر شما } براي شما كافي است به شما اجازه مي دهم كه برگرديد ! آنان عرض كردند سبحان الله 0 آن وقت مردم چه خواهند گفت 0 مي گويند سرور و عموزادگان خود را رها كردند 0 و بدون كوچكترين نبردي به آنان پشت كردند 0 به خدا قسم اين كار را نمي كنيم در عوض جان و مال خود را فداي تو خواهيم كرد و همرا تو مي جنگيم تا مثل تو كشته شويم 0 زندگي پس از تو زشت باد 0 پس از آن اصحاب امام وفاداري خود را اعلام كردند 0 امام حسين {ع} به آنان چنين مژده داد0 بدانيد كه فردا من و شما همگي كشته خواهيم شد 0 و هيچ يك از ما زنده نخواهد ماند ! عموجان ! آيا من نيز كشته خواهم شد 0 اين صداي قاسم بن الحسن {ع} بود نوجواني پدر از دست داده كه همراه عمو در كربلا حاضر بود 0 در سيماي او عشق شهادت موج مي زد 0 حضرت فرمود پسر جانم ! مرگ نزد تو چگونه است ؟ قاسم عرض كرد 0 عمو جان 0 از عسل شيرين تر است 0 حضرت فرمود : آري 0 عمويت به قربانت 0 به خدا قسم تو نيز فردا با من كشته مي شوي 0 و آنگاه حضرت قاسم آسوده خاطر شد 0 امشب 32 نفر از لشگر عمربن سعد به جمع ياران امام حسين {ع } ملحق شدند 0 امشب شب زمزمه و مناجات است در آن طرف جمعي در ركوع عده اي در سجود و گروهي ديگر به عبادت ايستادند 0 پس ا ز بجا آوردن عبادت {برير بن خضير } از شادي در پوست خود نمي گنجد0 مي خندد و شوخي مي كند 0 عبدالرحمن به او مي گويد اي برير بن خضير ! الان كه وقت شوخي و خنده نيست 0 ! و برير چنين پاسخ مي دهد 0 طايفه من مي دانندكه من بيهوده گويي را نه در جواني مي پسنديدم و نه در پيري 0 ولي اكنون مي بينم بين ما و حورالعين چيزي حائل نشده است 0 جز اينكه دست به شمشير بريم و با آنان بجنگيم !

امام حسين {ع} در دل شب به خيمه خود رفتند و آنجا در حالي كه شمشير را آماده مي كردند با خداي خود راز و نياز مي كردند 0 و با همه چيز دنيا وداع ميكرد 0 حضرت زينب {س} كه ناظر اين صحنه بود بي اختييار به طرف برادر دويد و ناله كنان عرض كرد اي كاش بيش از اين مرده بودم ! تا شاهد اين ستمكاري و بي عدالتي اين مردم نبودم 0 و اي كاش مادرم زهرا و پدرم علي و برادرم حسن امروز در اين دنيا بودند و مي ديدن كه چه بر سر حسين واهل بيت شان مي آورند 0 امام حسين {ع} زينب {س} را دلداري دادند و فرمودند : خواهرم ! شيطان تحملت را از تو نگيرد ! و بايد نمونه بارز صبر و تحمل و شكيباي باشي 0 چرا كه مردم بايد بدانند كه ما فقط براي انجام امر خداوند متعال پا به اين ميدان گذاشتيم و جان و مال خود را فداي اسلام و قرآن مي كنيم 0و يزيديان لياقت رهبري اسلام را ندارند 0 و نيز با كشته شدن من و ياران من است كه درخت اسلام بارور مي شود 0 و خاندان ابي سفيان و مزدورانش رسوا مي شوند 0 زينب {س} عرض كرد 0 اي واي برادر مرگ تو دل مرا مي سوزاند و تحملش بر من سخت است ! سپس چنان بي تاب شد كه از حال رفت و بر زمين افتاد 0 امام حسين {ع} خواهر را به هوش آورد و او را دلداري داد تا آرام گيرد و سفارش فرمود : در مصيبت شهادت برادرش صبر كند و گريبان ندرد و چهره نخراشد 0 شيون و زاري نكند 0 چرا كه دشمن شاد مي گردد 0 لذا امام حسين {ع} به خيمه ها سركشي كردند0 و مشاهده نمودن تشنگي بر كودكان و زنان غلبه كرده 0 بنا به دستور امام حسين {ع} امشب حضرت علي اكبر {ع}با سي 30 سواره به سوي رود خانه فرات رهسپار شدند و با مشكلات بسيار چند مشك آب تهيه كردند و به خيمه ها آوردند 0 امام حسين {ع} به اهل بيت خود فرمودند : از اين آب اول كودكان و زنان را سيراب كنيد سپس همه از اين آب بياشاميد كه اين آخرين نوشيدن شما است ! وضوع و غسل كنيد و جامه خود را بشوئيد كه اين جامه ها كفنهاي شما خواهد بود 0 شب بسرعت مي گذرد و روزي پر حماسه در پيش است 0

روز عاشورا

بامداد روز دهم محرم 0 امام حسين {ع} نماز صبح را با اصحاب خود خواندن آنگاه پس از حمد و ثناي الهي آنان را با اين سخنان مخاطب قرار دادند : امروز خداوند مي خواهد كه من و شما كشته شويم پس بايد شكيبا باشيد ! سپس همگي 32 نفر سواره و 40 نفر پياده و پرچمدار سپاه حضرت ابوالفضل العباس {ع} به دستور امام هيزم هاي را كه در خندقهاي اطراف خيمه ها { خندقهاي كه از پيش حفر شده بود با هيزم پر شده بود }آتش زدند تا دشمن مجبور شود از مقابل حمله كند و به خيمه ها دست نيابد 0 پيش از آغاز نبرد برير بن خضير به فرمان مولايش با سخناني سپاه دشمن را موعظه كرد و آنان را از جنگ بر حذر داشت 0 ولي دشمن به سخنان وي توجهي نكردند 0

 پس از آن امام حسين{ع} خود مقابل سپاه دشمن قرار گرفتند 0 و لشگر عمربن سعد را به سكوت فرا خواند 0 آنگاه حمد و ثناي الهي را بجا آورد 0 پس از صلوات بر رسول خدا {ص} و فرشتگان و انبيا 0 حضرت فرمودند : مرگ ونيستي بر شما باد كه در حال سرگردانياز ما كمك خواستيد و ما با شتاب به كمك شما آمديم ولي شما با شمشير ي كه سوگند خورده بوديد در ياري ما بكار بريد به جنگ ما آمديد و آتشي را كه مي خواستيم با آن دشمن خود و دشمن شما بسوزانيم براي سوزاندن ما روشن كرديد ! شما با دشمنان خود همدست شديد تا دوستانتان را از پاي در آوريد 0 با اينكه آنها عدل و داد را بين شما رواج ندادند و در ياري آنان نيز از اميد خبري نيست 0 باز دست ياري به دشمنان فرزندان رسول خدا داده ايد ! واي بر شما ! چرا در حالي كه شمشر ها در غلاف بود دلها مطمئن و همبستگي محكم شده بود دست از ياري نكشيده ايد 0 شما در افرختن آتش فتنه مانند ملخها شتاب كرديد و ديوانه وارخود را به آتش افكنديد 0 اي مخالفين حق ! و اي نامسلمانان 0 اي ترك كننده گان دين و قرآن 0 و اي حيف كننده گان نعمات خداوند 0 اي جمعيت گناهكار و پيروان وساوس شيطان 0 و اي خاموش كننده گان شريعت و سنت پيغمبر ! رحمت خداوند از شما دور باد !

آيا اين ناپاكان را ياري مي كنيد و از ياري ما دست بر مي داريد ؟ خداوند سزاي شما را خواهد داد مگر ما با شما چه كرده ايم ؟ مگر جز اين بود كه بنا به درخواست و دعوت نامه هاي شما ها عازم كوفه شديم 0 حال اين رسم مهمان نوازي شما ها است 0 خداوند از شما ها نگذرد 0 كه در اين بيابان گرم و سوزان از كودكان و زنان هم آب را دريغ مي كنيد و آب را بر اهل بيت رسول خدا مي بنديد به خدا قسم مكر و حيله از زمان قديم در ميان شما وجود داشته و اصل و فرع شما ها با آب تزوير و فريب به هم آميخته و فكر شما به آن تقويت شده است 0 و0000000 به خودتان آيد توبه كنيد تا خداوند از گناهاي شما در گذرد 0 آگاه باشيد كه اين مرد زنا زاده { عبيدالله بن زياد } مرا بين دو چيز قرار داده است : { يا شمشير و شهادت } و يا { تن به ذلت }ولي بدانيد كه ذلت از ما بدور است خداوند و رسولش و مومنان و دامنهاي پاكي كه ما را پرورانيده به ما آموختن كه هيچ گاه زير بار زور و ظلم و ذلت و تعدي نرويم 0 هرگز بر ما نمي پسندند كه تسليم شويم و ذلت را به شهادت ترجيح مي دهيم و0000000 بخدا قسم شما ها پس از كشتن من مدت زيادي زندگي نخواهيد كرد !

زندگي شما بيش از سوار شدن شخصي پياده بر مركبش نخواهد بود 0

روزگار همچون باد مي گذرد و شما را به اضطراب و تشويش خواهد افكند 0 اين خبر را پدرم علي از جدم رسول الله {ص} به من رسانده است 0 حال خود و همدستانتان با هم بنشنيد و فكر كنيد تا امر بر شما ها پوشيده نمانده باشد و دچار حسرت نشويد 0 آنگاه بدون شتابزدگي و با تامل بر من حمله كنيد و مهلتم ندهيد 0 من بر خداوند توكل نموده ام كه او پروردگار من و شماست هيچ جنبنده اي در روي زمين نمي جنبد مگر آنكه مغدرات او به دست خداوند است 0 خداوندا 0 باران رحمتت را از اينان قطع كن و سالهاي قحطي زمان حضرت يوسف را بر آنان مغدر فرما 0 و كسي را كه خود مغدر ميداني بر آنان مسلط كن تا جام تلخ مرگ را به آنان بنوشاند 0 زيرا اينان ما را تكذيب كردند و فريب دادند 0 خداوندا تو پروردگار ما هستي و بر تو توكل مي كنم 0 چون جز رضاي تو قدمي برنمي داريم 0 و هر آنچه را تو صلاح مي داني بر ما همان كن 0 خداوندا فرزندان رسولت را به تو مي سپارم كه جز تو پناهي ندارند 0 خداوندا به اهل بيتم صبر عطا فرما تا تحمل اين مصيبت بزرگ را داشته باشند 0 اي خداي بزرگ دانا و توانا زنان و كودكان بي دفاع اصحابم را از شر يزيديان حفظ بگردان 0 بعد از سخنان امام حسين {ع} عمربن سعد فرمانده سپاه كوفه تيري در كمان گذاشت و گفت : گواه باشيد كه من اولين تير را پرتاب كردم ! بدينوسيله رسما” جنگ را آغاز كردم 0 حربن يزيد رياحي همان كسي كه براي اولين بار راه را بر امام بست و از رسيدن آب به آن حضرت جلو گيري نمود 0 به عمربن سعد گفت : آيا واقعا” با حسين خواهي جنگيد ؟ عمربن سعد پاسخ داد : آري بخدا قسم با او چنان مي جنگم كه آسانترين صحنه اش اين باشد كه سرها از بدنها جدا شود و دستها از پيكرها قطع گردد 0 حر از او جدا شد و به گوشه اي رفت 0 بدنش بشدت مي لرزيد و اضطراب عجيبي سراسر وجود او را فرا گرفته بود 0 {مهاجربن اوس } از سربازان لشگر كوفه به او گفت 0 اي حر ! من از حالت تو تعجب مي كنم ! اگر از من بپرسند كه شجاع ترين مرد كوفه كيست 0 حتما” تو را نام ميبرم ولي الان مي بينم مي لرزي ! حر گفت : به خدا قسم خود را ميان بهشت و دوزخ مخير مي بينم ! ولي به خدا سوگند چيزي را بر بهشت ترجيح نخواهم داد 0 اگر چه بدنم پاره پاره شود و مرا بسوزانند !

شهادت حضرن ابولفضل العباس { ع } : حضرت عباس كه شاهد شهيد شدن بسياري از اهل بيت است به برادران خود 0 { عبدالله } و { جعفر } و { عثمان } فرمود : برارنم ! خود را پيشمرگ آقايتان كنيد 0 و قبل از اينكه آسيبي به او برسد 0 جان خود را فدايش كنيد 0 آنان همگي به ميدان رفتند 0 و پس از نبردي دليرانه به شهادت رسيدند 0 آنگاه عباس بن علي {ع} كه خون پدر در رگهايش جاري بود از برادر اجازه خواست تا به ميدان برود 0 امام حسين { ع } بسختي گريست و فرمود : برادر جانم 0 تو صاحب لواي من هستي 0 ابولفضل العباس { ع } عرض كرد اي برادر جان 0 سينه ام تنگ شده از اين همه ستمگري اين لشگر كفر ، من مي خواهم از اين منافقين خونخواهي كنم چگونه مي توانم شاهد كشته شدن سرور و مولاي خود باشم 0 تا من زنده هستم كسي نمي تواند بر روي شما شمشير بكشد 0 امام حسين { ع } فرمودند : اكنون كه عازم سفر آخرت شده اي براي اين كودكان و زنان تشنه كمي آب بياور 0 قمر بني هاشم نيزه و مشكي برداشته به طرف رود فرات رهسپار شد صف محا فظان فرات را شكافت و خود را به آب رساند 0 آنگاه كفي از آب بر گرفت و بالا آورد . آن آب را بر روي آب رود خانه ريخت . گويا به تمامي حاضران و براي هميشه تاريخ پيام فداكاري خود را تكرار مي كند كه دست من به آب رسيد اما تا كودكان و زنان و برادرم تشنه هستند من نيز آب نمي نوشم . مشك را پر از آب كرد و روانه خيمه شد . و گفت اين آب بايد هرچه زودتر به كودكان تشنه برسد . سپاه عمربن سعد راه را بر او بستند .

ودر حقيقت راه را بر آب بستند . چرا كه حتي يك قطره آب نمي بايستي به اهل بيت مي رسيد . نبردي سخت در گرفت و ابوالفضل العباس {ع} بر آن جمعيت حمله برد و بسختي از مشك آب دفاع مي كرد . مردي بنام { نوفل } كه در پشت درختي كمين كرده بود . ناگهان هجوم آورد و ضربه اي به دست راست قمر بني هاشم وارد آورد . اما بيش از آنكه مشك بر زمين بيا فتد . سقاي دشت كربلا آن را به دست چپ گرفت . و گفت به خدا قسم اگر چه دست راستم را قطع كرده ايد . ولي بدانيد من تا آخرين نفس از دينم و از پيشوا خود . نواده پيامبر پاك امين دفاع خواهم كرد . در اين موقع ناگهان ضربتي ديگر دست چپ آن بزرگوار را نشانه گرفت . بي درنگ مشك را به دندان گرفت . بدان اميد كه هر چه زودتر آب را به خيمه برساند . دشمن حضرت عباس {ع} را تيرباران كرد . تيري به مشك خورد . و آن را سوراخ كرد گوئي اين جان حضرت عباس {ع} است كه از كالبد مشك بيرون مي ريزد . و تيري ديگر سينه اين سردار رشيد را هدف قرار داد . حضرت عباس {ع} از اسب به زمين افتاد و فرياد زد . {اي برادر جان ! مرا درياب } امام حسين {ع} خود را به برادر رسانيد . ولي آخرين اميدش را از دست رفته ميديد ! فداكاري و ايثار ابوالفضل العباس {ع} آنچنان تحسين بر انگيز و غير قابل وصف است كه همواره مورد احترام و تكريم ائمه قرار مي گرفته است . شيخ صدوق { ره } از امام سجاد {ع} روايت كرده است : خداوند عباس را رحمت كند ! او خوب جانبازي كرد و نيكو امتحان داد و جان خود را فداي دين اسلام و برادرش كرد تا هر دو دستش جدا شد . خداي عزل وجل به جاي دو دست دو بال به او عطاء كرد تا در بهشت با فرشتگا ن پرواز كند . همان طوري كه به جعفربن ابي طالب دو بال عطاء كرد . عباس نزد خداوند مقامي دارد كه روز قيامت تمامي شهدا به او رشك مي برند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2:54  توسط بهروز